شهر یزد یک موزۀ معماری است و من در این موزه و در کنار این آثار بزرگ شده ام. زمانی که به دبستان می رفتم؛ با توجه به سخت گیری ها و تنبیهات بی جهت آن زمان و اینکه یک بار نیز مرا فلک کردند، بعضی از روزها  از مدرسه فرار می کردم و به داخل خرابه ها می رفتم و آنجا پنهان می شدم و در عین حال آنها را تماشا می کردم… محله ای که خانه ما در آن قرار داشت یعنی محله یوزداران منبع آثار با ارزش معماری بود. در این قسمت تا دروازۀ مهریز بیشتر آثار زیبای یزد مانند مسجد جامع قرار دارند و من روزی چهار مرتبه از کنار آن می گذشتم و به عبـارتی دیگر «نمی گذشتم» یعنی وقتی به آنجا می رسـیدم بی اختیار مدتی آنجا را تماشا می کردم  و از همه قسمت های آن لذت می بردم.  در ایام طفولیت برای فرار از گرمای اواخر اردیبهشت ماه به کوهستان های اطراف یزد مانند ده بالا و جاهای دیگر در داخل شیر کوه می رفتیم که هوای خوب و خنکی داشت. در این مکانها یزدی ها باغ هایی کرایه می کردند و مدتی در آنجا اقامت می نمودند… .